|
حسرت یک آشیانه
|
||
|
می نویسم روی اندام درخت/ تا بماند از تلاطم هاي سخت ع.ا.قاصدک |
با همه زخم هایش
وقتی قرار باشد تنها کوچ کنی
حتی ابرها هم برای باریدن
کوچیدنی با هم دارند
اما هنوز هم نگران چراغ هاست
این خشک مرتع گرمازده هنوز
در فکر زنده ماندن انبوه تاق هاست
این کوچه ها که پی هم رسیده اند
بی شک رسولی از همه آن اتاق هاست
آنجا که می تواه نفسی را غزل سرود
آنجا که مامن سبز فراغ هاست
باور کنید دل من هم شکفتنی ست
هر غنچه اش به وسعت انبوه باغ هاست
این بار
چشمانش را بست
تا توانست حلق آهو را بفشارد
ببرهای عاشق
اکثر اوقات گرسنه اند
در نیمه بهار
سبزه ها نمی خشکیدند
و شقایق ها پرپر نمی شدند
ای آخرین بهار!
بی نصیبی از عبورها
در تلاطمی و خم شدن
سر بکوب، به صخره ها
ولی
نشکن و نه ایست
سرو باش
سر به آسمان بسای
ریشه در دل زمین خویش
دست بسته دار
وا مکن برای مرهمی که درد را سبک کند
این
مرام مردها و سروها و بادهاست.
بانوی ترانه های ببر زخمی
بانوی ماه و ستاره و شبنم
در تنهایی و غربت کویر
بانوی ابرهای امید
در له له این قرن بی سامان
غم هایت را به خاطر خواهم سپرد
مثل خاطره آن شعله
در شب سرد بارانی
رو به شرق می شکفد
مگر
گل خون رنگ
کدام بهار در چارقدت جوانه زده
که چنین سرسبزی
کدام گل شکفته که عطر گیسوانت
آهوان وحشی را رام کرده
و رنگ خوش کدام گل است که پروانه نگاهم را
به پرسه زدن در حریمت جرات داده
بانوی من
همیشه شکوفایی
حتی اگر شبت روز گردد.
و من
چقدر دلم می خواست ماهی کوچکی بودم
در جوی آبی که از باغ شما می گذرد
بوی گلهای دامن تو
محمدی!
یاس!
و شقایق -که منم
پیش از آن که برسی پرپر می شوم-
مرا اسیر تنگی کرده
که چشم های تو ساخته در میان این گربه های شرور
اما مرا همچنان می کشند
آیا در ادبیات تو
این می تواند یکی از هزار معنی سرگشتگی باشد؟
مرا شیفته کلماتی کن که نمی گویی
وقتی سمت صدا تشخیص داده نمی شود
لال بودن، نعمت بی نظیریست
همه گل ها تکیده فصل چوب است
اگر چه کفش هایم پاره اما
خداوندا هوایت خوب خوب است
چقدر ظالم می شوم
حتی نمی خواهم لحظه ای پیش خودت باشی.
آدم را چگونه می بینی؟
: ثواب
: نیمه پر لیوان است؟
: نه تمام لیوان است.
"کاش ها" و "ای کاش ها"
صبر مرا طاق کرده اند
این
"دردها" و "بی دردها"
خنجر به رگ گردنم زدند
طاقت بیار مرد
پایان قصه
غصه نیست
آن روشنای این شب بی انتها تویی
چندیست ساربان قافله ها رد پا شدست
شادم که آخر این رد پا تویی
"شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت"
اما کسی که می شکفد در صدا تویی
زندانی ام، غریب حصاری که زندگیست
آن کس که می کند او را رها تویی
این بادها چه بی ثمر گرم وزیدنند
وقتی که ریشه بید به پا تویی
باران گرفت، بیدها همه شاداب گشته اند
چشم است منتظر، که نسیم خدا تویی
کباب می شوم
در تموز زخم های خویشتن
آب می شوم
وقتی از هبوط مُنتظَر
در میان شاخه های حزب باد
حرف می زنم
با دل غم زده خویش
معاصر باشیم
می توانیم که با تکیه به فتوای سلام
در خراسان غزل های تو شاعر باشیم
فصل ما می گذرد همسایه
مرد آن باش خدا را
که مسافر باشیم
به احترام
ایضا تمام قد
هر ذره ای که هست در همه کهکشان مرد
ای همنشین شوق
ای حسین!
پنجره نیز درین فصل به بستن خو کرد
آنچنان واژه این شهر پر از نامردیست
که دل عاشق من هم به نبستن خو کرد
او خراسانیست
زاده شمشیر
زاده ویرانیست!
خنکی گشتی
و گلدانی بر لب پنجره گذاشتی
-بی آنکه منتظر پاسخ باشی-
شاید می دانستی هوایش سرد است
و آن شعله
رو به خاموشی ست
در تهاجم آجرها و صندلی ها
بر قامت در یادگارند
از باغ ها، از کودکان
از رونق دیوار.
یا گوزنی سرکش
خواهم مرد
زوزه باد، در میان شاخ گوزنان
دلکش تر است.
غزلم مسلخ تابوت قفس های تن است
ای همه دوست، سحر، تابش بی منت صبح
که شما گفتن تو شرق غزل های من است
تو نبینی که چگونه نفسم تنگ شده
معنی سرو که محکوم فنا در شکن است
در هوایی که تنفس به یخ آغشته شده
بازدم های تو خورشید به روی سمن است
اگر از تلخی من خسته شدی باز نگرد
که حضور قدم تو سفر خویشتن است
نامت بلند ای همه بی دریغ ها
تشویش روشن برف ستیغ ها
ای مرد وارث اندوه چاه ها
آماج آخر انبوه تیغ ها
دیگر توان نفس در کسی نماند
ای آرزوی خرم تکرار میغ ها
همین قدر بگویم:
بهار نیست
با سلام خدمت دوستان عزیز
جلسه دفاع من روز سه شنبه ۲۸ مهر ماه ساعت ۱۶
می باشد با حضور خود مرا سرفراز کنید
ای عزیز
ای کبوتر غریب زندگی من
کاش با من آشنا نمی شدی
تا که شاید آسمان بهتری
ابرهای مهربان تری
سایه بان دلشدگی تو بود
در مشق غزل شبیه مردم شده است
انگار نه انگار که روزی دل داشت
پرپر زدنش اسیر گندم شده است
دیروز برای خود غزل گویی بود
امروز، شبیه سکه، کژدم شده است
این قصّه حکایت غریبی دارد
یوسف نشده شکل ترحّم شده است
نه نه ترحّم، او دلش سنگین است
قاضی نشده فصل تحکّم شده است
بگذار کنار کوزه آبش بخورد
این طبع که در هجوم تو گم شده است
|
|